راستش را حتی به خودم هم نگفتم؛ چگونه این‌جا و آن‌جا راستش را بگویم پس؟

راستش را گم کردم، میانِ تلاش‌هایم برای پول درآوردن و بعد تلاش‌هایم برای خرج‌کردنش!

راستش، مثلِ همیشه یادم رفته و حالا که چیزی یادم نمانده، که بگویم خوش گذشت یا نه؟ بگویم کارِ درستی کرده‌ام یا نه، بگویم خوب بودم یا ...


ازین‌حرف‌ها که بگذرم، دل‌تنگِ قهقهه‌های دوستانه‌مان هستم، از مدت‌ها پیش... حالا چیزِ کوچکی پیدا شده که یادِ دورهمی‌هایمان را می‌انگیزد در درونم (اسمش را نمی‌گویم! انحصاراً می‌خواهم برای خودم بماند این پدیده!)


و این‌که آخرِ سالی، به هوای فال، هِی حافظ و سعدی را باز می‌کنم، گوشه‌چشمی نگاه می‌کنم شعر را، دوباره باز می‌کنم شاید یکی دل‌نشین‌تر آمد!

علی‌الحساب این غزلِ سعدی و این غزلِ حافظ هِی نصیبم می‌شوند؛


«... دامنِ دولتِ جاوید و گریبانِ امید

حیف باشد که بگیرند و دگر بگذارند ...

عجب از چشم تو دارم که شبانش تا روز

خواب می‌گیرد و شهری ز غمت بیدارند ...»


«دلم رمیدهٔ لولی‌وشیست شورانگیز

دروغ‌وعده و قتّال‌وضع و رنگ‌آمیز ...

خیالِ خالِ تو با خود به خاک خواهم‌برد

که تا ز خالِ تو خاکم شود عبیرآمیز ...»

منبع : هستنایستاده درین بادِ خُنک،‌ به سوی شمال
برچسب ها : بگویم ,راستش ,تلاش‌هایم برای