روزهای اول، با شوق و ذوق، با کلّه رفتم توی شرکت!

دروغ چرا؟ آرزوی خیلی‌هاست، آن‌جا، خب آرزوی من هم بود! فکر می‌کردم چقدر خوب می‌شد روزی بشوم کارمندِ آن‌جا! اسمِ دهن‌پرکُنی هم داشت.


اما آن‌طورها که فکر می‌کردم نبود... آن‌جا کلکسیونی بود از آدم‌های گوناگون!

بعضی‌هایشان، آن‌هایی که بیشتر توی چشم بودند، همه‌ش همه‌جا بودند، (به قولی شاید همه‌کاره بودند)، اغلبشان غریب بودند برایم، فکر می‌کنم که هیچ، هیچ کلامی نبود که بینمان بگیرد.


از ریخت و قیافه و علایقشان هم بدم می‌آمد! (احتمالاً آن‌ها هم از من)، شاید خیلی از این‌ها هم به‌خاطرِ این بود که من هنوز بچه‌ام! خیلی بچه.


اما خب آن‌جا هم کسانی بودند که دوست‌داشتنی بودند!

دروغ نمی‌گویم، چقدر خندیدیم آن‌جا... چقدر شب تا صبح بیدار ماندیم و عشق کردیم و خودم را چقدر بینشان گم کردم!

اما همیشه، وسطِ قهقهه‌هایم و حرف‌ها و... غرق که می‌شدم بینشان، یکهو یک فکر می‌آمد توی ذهنم، که «نگاهشان کن! شبیهِ تو و دوستانت هستند این‌ها؟ نیستند، به خودت دروغ نگو؛ دوستانِ تو آن‌هایی هستند که الان مدت‌هاست ندیدی‌شان...»

مشکل این‌جاست، نمی‌دانم این فکر، راست می‌گوید یا دروغ!؟

نمی‌دانم که آمده تا فقط کوفتم کند، یک خندهٔ از تهِ دل را...

یا شاید واقعاً...


دمِ عصری کلی فحش توی ذهنم بود بدهم به آدم‌های توی آن‌جا، از آدم‌های (از دیدِ من) لوس و بی‌عرضه که فکر می‌کنند کوه می‌کَنند اما هیچ غلطی نمی‌کنند به چشمِ من!

تا آن آدم‌هایی که کلی خوبی دیدم از آن‌ها... سرِ فحش دادن به همهٔ این‌ها را داشتم...

فکر می‌کردم حالا که نمی‌روم آن‌جا (شاید آن‌خراب‌شده) چقدر خوب‌ست و فلان‌روز که باید دوباره، بروم چقدر سخت است... اصلاً چقدر خوب بود، به‌جای مرخصی، اخراج می‌شدم... اصلاً...


حالا که خوب فکر کردم، پشیمان شدم از حرف‌های دمِ عصری؛ از حرف‌هایی که به امیدِ گفتنش آمدم اما، خوردمشان! چرت بودند اصلاً

 


آخرش اینکه؛ همین‌که دغدغهٔ فکری‌م شده، یعنی که تجربهٔ ناموفقی بود؛ یعنی می‌شود از همان‌هایی که بعداً می‌شود نصیحت که فرو کنم توی گوشِ کوچک‌ترازمن‌ها!

و در نهایت؛ ده دقیقه مانده به پنجِ صبحی که هشتِ صبحش قرارست شرکت باشم و هنوز «بگو خوابش نمی‌گیرد به شب از دستِ عیاران» هستم البته «گر آن عیارِ شهرآشوب روزی حالِ من پرسد»...

منبع : هستنآن‌جا
برچسب ها : چقدر ,آن‌جا ,بودند ,شاید ,دروغ ,اصلاً