تنها چیزی که شاید این‌چندوقته توی این پراکندگیِ افکارم توی فکرم بود، آخرِ داستانِ من بود
مدت‌هاست فکر می‌کنم مرگِ من، درنهایتِ پوچی صورت‌می‌پذیرد! مثلاً توی یک‌روزِ معمولی توی یک تصادفِ سادهٔ درون‌شهری
یا مثلاً پریدنِ چیزی توی گلوم توی تنهایی.
جوری پوچ و بی‌دلیل می‌میرم که اعصاب‌خُرد‌کن به نظر برسد و کسی شاید از خودش بپرسد که «نامبرده به همین سادگی مُرد؟»

و چیزِ دیگری که این‌سال‌ها به من ثابت کرده دوندگی، به مقصد نمی‌رسد ولی همچنان می‌دَوَم و روزی هنوز به مقصد نرسیده، شاید حتی در دوقدمیِ مقصد می‌میرم

مثلاً شاید صبحِ روزی که عصرگاهش، اتفاقاتِ مهمی برای من بیوفتد
صبح، وقتی که دیرم شده و مطابقِ معمول، سوارِ موتور شدم، خیلی ساده، روی یک دست‌انداز از روی موتور پرت می‌شوم و تمام می‌شود :)

اولاً که این‌ها را که گفتم، نه این است که پوچ شده زندگی‌م و بی‌امید منتظرِ مرگ ایستاده‌ام، من همچنان با لبخند دارم می‌گذارنم این‌روزهای خوب را
دوماً که این‌جا به دستِ بادِ فراموشی سپرده‌می‌شود شاید
سوماً همینطوری «عاشق‌شو ارنه روزی کارِ‌جهان سر آید / ناخوانده نقشِ مقصود از کارگاهِ هستی»
منبع : هستنآخرِ قصه توی جالباسی
برچسب ها : شاید ,روزی ,مثلاً ,مقصد