می‌خواستم حرفی بزنم، انقدر ایستادم و نشستم و فکر کردم که خب عنوانش چی باشد، انقدر که یادم رفت حرفم را.
اما همیشه یک‌سری حرف دارم، توی واحدِ بایگانیِ مغزم. از همان‌هایی که هیچ‌گاه شنیده و گفته نمی‌شوند. حرف‌های بی‌سروته و بی‌معنی

این‌که دوباره پاییز می‌شود و یک‌بار تمامِ پاییز‌ها را توی ذهنم مرور می‌کردم. اولین تصویر، مهدِ کودکی بود و حیاطِ پشتیی پُر از برگِ زردِ روی زمین و مامان که سرِکار رفته و هِی فکر می‌کردم که کِی می‌آید. الان کجاست؟ تصور می‌کردم دارد از خیابان رد می‌شود که بیاید دنبالِ من (دقیقاً تصویرِ مامان که می‌آمد جلوی چشمم یکهو می‌زدم زیرِ گریه. حالا که فکر می‌کردم، دوباره تصویرِ مامان آمد جلوی چشمم و اشک‌ها بی‌ملاحظه سرازیر شدند)
تصویرِ غروب‌های زود، در همهٔ سال‌های مدرسه؛ به‌امیدِ آخرِ روز، مامان، کاج‌های بلندِ راهِ مدرسه تا خانه. همین را بگیر تا دبیرستان، منظرهٔ کوه‌ها و باغِ متروکِ از پنجرهٔ مدرسه. هرروز دلم برای کوه لک می‌زد، برای جایی که آدمی نیست کلاً

آن‌چیزی که هرسال هست، هوسِ باران است و برف، دل‌تنگی از نباریدن و دل‌تنگی از کثافتِ هوای تهران. هوسِ کوه‌های پُربرفِ تمیز و سرمای قشنگشان.
یک‌چیزی هم بود، که سال‌به‌سال آب می‌رود و نمی‌دانم چیزی از آن برای این‌پاییز مانده یا نه؛
دلتنگیِ آدم‌ها، قدیم‌ترها، بیش‌تر منتظرِ مامان بودم. منتظرِ بابا، هم‌صحبت با خواهران و حتی بیش‌تر رفیقِ دوست‌هایم. چیزی که هِی کم‌رنگ می‌شوند، آدم‌ها هستند. هِی بیش‌تر از همه بیزار می‌شوم و دور می‌شوم. مثلِ مسافرخانه آخرِ شب‌ها می‌آیم خانه و صبح‌ها می‌روم، مسافرت‌ها، این‌ور و آن‌ورهایم را می‌خواهم تنهایی بروم.

هِی همه‌چیز می‌گذرند و ما کم‌تر گریه می‌کنیم. سخت‌تر دل‌تنگ می‌شویم. بیش‌تر لبخند می‌زنیم (اما احتمالاً عمیق‌تر لبخند نمی‌زنیم)، یعنی داریم مقاوم‌تر می‌شویم.

پیشوازِ پاییز؛ هِی می‌خوانم «گمراهی، سنگ‌نبشتهٔ قبرِ من است» (ترجمهٔ تکه‌ای از «Epitaph» اثرِ «King Crimson»)

و ایضاً این‌که پاییز و زمستان، بیشتر می‌چسبد زیرِ پتو کِز کنی و باحوصله بنشینی و یک‌چیزی بنویسی، برای این‌جا، امید که بیشتر مجال یابم
منبع : هستنعشق را ای‌کاش، مجالِ سخن بود
برچسب ها : بیش‌تر ,تصویرِ ,می‌کردم ,جلوی چشمم