مسیر را بلد بودم، این‌همه بار آمده‌ام و رفته‌ام. پا که توی خیابانِ ولیعصر می‌گذارم حس می‌کنم، انگار چیزی یک‌جورِ دیگری‌ست، مثلِ وقتی که می‌بینی کسی موهایش را کوتاه کرده، یا قابِ عینکش را عوض کرده.

می‌دیدم، انگار پاییزتر از همیشه بود ولیعصر

مثلِ کشوری که اوضاعِ اقتصادی‌ش نابسامان باشد و بعد از چندی می‌آیی و می‌بینی کسی نمانده‌است، دیدم بعضی چنارها رفته‌بودند‌.

اول به تمامِ تابلو‌ها شک کردم که نامِ خیابان را به من می‌گفتند، شاید تابلوها دروغ می‌گویند، وگرنه چنار که راه نمی‌رود (چنار راه می‌رود، ولی مهاجرت که نمی‌کند، وطنش را دوست دارد)

شاید چشم‌هایم دروغ می‌گویند، چشم‌هایم را می‌مالم، شاید هنوز در خوابِ شیرینِ صبحِ جمعه باشم اما نبودم.

آخرش به تمامِ تقویم‌ها شک کردم، شاید امروز، روزی از اواخرِ شهریور باشد، به سالِ ۱۳۴۷.

یا شاید اصلاً هیچ‌وقت چناری آن‌جا نبوده، من حافظهٔ خوبی ندارم اما نه. مطمئنم.

آن‌جا آن‌جا را نگاه کن، من از آن‌چنار عکس دارم، همان عکسی که راننده بازگشت و دوربین را نگاه کرد، عکسش هست می‌گردم و پیدایش می‌کنم مگر می‌شود که...


تسلیم شدم، راه می‌رفتم کنارِ باغ‌چهٔ کنارِ خیابانِ ولیعصر، چنارهای مانده شعر می‌خواندند «ز هر خونِ دلی سروی قد افراشت/ ز هر سروی تذروی نغمه برداشت / صدای خون در آوازِ تذرو است / دلا این یادگارِ خونِ سرو است...» هم‌صدایشان می‌خواندم، چنارهای تازه‌کاشته‌شده می‌پرسیدند از من از درختان که «چه می‌خوانید؟ چی شده مگر؟» ما همچنان می‌خوانیدم اما.

می‌رفتم و می‌دیدم مزارِ دوستانِ قدبلندم را، بریده‌بودندشان، بعضی‌هایشان را سخت‌تر حتی سیمان ریخته‌بودند روی نعششان انگار.


من راه می‌رفتم و غمگین‌تر از همهٔ خیابان‌خواب‌های ولیعصر بودم، سرِ خیابانِ بزرگمهر، مردی ایستاد و با لبخند و دست‌تکان‌دادن‌هاش فکر کنم خواست لبخندی بنشاند. لبخندزنان رد شدم، چندقدم بعد لبخند را همان‌ارّه‌برقیی کُشت که همهٔ تنومند‌ترین درختانِ این‌جا را کُشته‌بود.


به آخرِ خیابان که رسیدم یادم افتاد، اولین‌هایشان این‌دوتا درخت بودند، شاید ۴-۵ سال پیش بود که کُشتندشان و ما فقط گریستیم، علی با چشم‌های خودش دیده‌بود، ساعت دوی نیمه‌شب بریدندشان. فکر کردم چطور آهسته‌آهسته این‌همه را کشتند و ما حتی نگریستیم برای تک‌تکشان؟


تابلو نوشته‌بود

«سازمان پارکها و فضای شهر تهران

طرح بازپیرایی، ساماندهی و آبرسانی

و کاشت درختان چنار، خ ولیعصر (عج)»

مثلِ شوخیِ بی‌نمکی که هیتلر، فردای «شبِ کریستالی»۱ قانونی وضع کند که به هر فرزند از خانواده‌ای یهودی ده‌هزار مارک می‌دهیم.


۱. «شبِ کریستالی»، نامِ یکی از مرگ‌بارترین شب‌ها در فاجعهٔ هولوکاست است.
منبع : هستننگر، تا این شبِ خونین سحر کرد
برچسب ها : شاید ,ولیعصر ,آن‌جا ,می‌رفتم ,مثلِ ,انگار ,دروغ می‌گویند،