[برداشتِ واپسین] شیراز که بودیم، هِی بد می‌گفتیم و فحش و لعنت می‌فرستادیم به تهران و پاییزش و دود‌هایش. به‌درخت‌های قطع‌شده‌اش و به بی‌ابری و بی‌بارانی‌اش.

پا که توی فرودگاهِ مهرآبادِ تهران گذاشتیم رنگین‌کمان بود، بعد باران بود که همین‌طور می‌بارید و درخت‌ها که آراسته‌تر از همیشه بودند انگار، من فکر می‌کردم تهران شاید دلش شکسته از حرفایمان و گریه می‌کند و مشاطه‌‌ای چهره‌اش را آراسته و دلبری می‌کند.

[برداشتِ میانی] مدت‌هاست فکر می‌کنم دوست داشتم یک‌عملگرِ خطی باشم، حتی بیشتر؛ دوست داشتم عملگرِ خطیی بودم توی یک‌گروهِ آبلی، می‌شدم یک‌عملگرِ خطیِ ساده، که احتمالاً چندتایی بردارویژهٔ ناصفر داشت و یک‌ هستهٔ چندبعدیِ نسبتاً بزرگ...

چرا؟

خب، فکر می‌کنم عملگرهای خطی با هم دوست‌تر اند، هیچ‌چیز را سخت نمی‌گیرند، همهٔ حرف‌هایشان را به هم می‌زنند، حالا شاید از ادبیات و هنر و این‌ها چیزی سر در نیاورند اما باز زندگیِ یک‌نواختِ شیرینی دارند. (معنی‌ش مشخص است، آدم‌ها پیچیده‌اند و من درمانده و ملولم و ناچار از ارتباط با ایشان)

می‌گفتم، آن‌جا می‌شدم یک‌عملگرِ معمولی که زیاد معروف هم نیست، آن‌جا عاشقِ عملگرِ همانی می‌شدم و شاید...

[برداشتِ نخست] یک‌جای معمولی، جایی روی زمین، یک‌روزِ معمولی، یک‌اتفاقِ معمولی افتاد، به‌کوتاهیِ پنج‌دقیقه. هیچ‌کس نظاره‌گر نبود و نه فلک گفت احسنت و مَه گفت زِه، نه زمین از حرکت باز ایستاد و نه آسمانیان -به‌پاسِ آن‌اتفاق- سوری گرفتند. اما


این‌ها می‌شوند تمامِ حرف‌هایم در سه‌چهارروز که -مثلِ برق آمدند و رفتند و- ما شیراز بودیم.
منبع : هستنواژگانِ نشسته کنارِ هم، بی‌ربط
برچسب ها : می‌شدم ,یک‌عملگرِ ,شاید ,تهران ,برداشتِ ,می‌شدم یک‌عملگرِ ,دوست داشتم